من همواره و در تمام عمر معلم باقی خواهم ماند ساعت سه بعدازظهر پنجشنبه ، در منزل شخصی استاد خدمت ایشان رسیدیم . استاد ضمن خوش آمد گویی گرم و صمیمانه ما را به اتاق کارش هدایت کرد . دور میز بلندی که در وسط اتاق بود نشستیم . استاد سمعکش را به گوش زد و گفت : «آماده هستم بفرمائید.» اولین سوال را مطرح کردیم . بعد از چند بار تکرار متوجه شدیم که استاد با وجود استفاده از سمعک صدا را خوب نمی شنود. سوال را روی کاغذ نوشتیم و پیش روی ایشان قرار دادیم، استاد در حالی که عینکش را به چشم نزدیکتر کرد، کاغذ را جلوتر آورد . ولی متاسفانه در این وضع هم قادر به خواندن پرسش ما نبود ، عدسی بزرگی را که روی میز بود روی نوشته گرفته و به کمک آن سوال کلمه به کلمه خوانده و شروع کرد: «نمی دانم چرا مدتی است فشار خون من بالا می رود . این مساله باعث شده تا چشمهایم از درون خونریزی کنند و قدرت بینایی من کاهش یابد. هر روز که ساعت 3 صبح از خواب بیدار می شوم تا ساعت 5/10 شب که به رختخواب برمیگردم کار می کنم . پنج روز اول هفته راس ساعت 7 صبح در اداره (بنیاد دانشنامه بزرگ فارسی ایران) حاضر می شوم و تا پایان وقت کار می کنم.» پای صحبت استاد احمد بیرشک از پیشکسوتان ریاضی ایران نشسته ایم تا تجارب ارزشمند زندگی 90 ساله او را مکتوب کنیم. آنچه در پی می آید حاصل گفتگوی چند ساعته ما با استاد است امید که به فضل خدا بتوانیم از تجارب گرانقدر بزرگان کشور خوب بهره بجوئیم. نصرالله دادار استاد! لطفا خودتان را معرفی کنید و بفرمائید که در کجا و در چه سالی متولد شدید؟ تاریخ تولد من هیچ جا ثبت نشده بود ، جز در ذهن پدر و مادر و خانه ام ! چون روز « عید قربان » بود . مادرم همیشه می گفت «شما روز عید قربان» هفت سال بعد از مظروطیت متولد شده ای » و یعنی روز جمعه 10 ذیحجه سال 1324 هجری قمری مصادف با 4 بهمن 1258 هجری شمسی . محل تولد من تهران است ؛ ولی به تبعیت از پدر ، همیشه خانه به دوش بوده ام . مرحوم پدرم «محمد همدانی ، کارمند گمرک بود و به همین دلیل همه عمر خود را در مرزهای کشور گذراند. تحصیلات خود را چگونه آغاز کردید؟ از آنجا که در نواحی مرزی ـ مثل امروز ـ مدرسه و امکانات آموزشی نبود ، تحصیلات منظمی نداشتم و این خود نعمت بزرگی برای من شد؛ مجبور به خودآموزی شدم . مقدمات زبان فارسی و زبان فرانسه را در خانه نزد پدر آموختم. مرحوم پدرم (خدا رحمتش) کند) خیلی مرد خود ساخته ای بود . در آن زمان ، مدیران کل گمرک بلژیکی بودند و به زبان فرانسه صحبت می کردند . پدرم برای این که بتواند با آنها صحبت کند و کارهایش را انجام دهد ، زبان فرانسوی را یاد گرفت . زبان روسی را هم از روسها آموخت . درگذشته ، روابط ما با روسیه به گونه ای بود که از گمرک روسیه به میهمانی ما می آمدند و ما هم متقابلا به روسیه رفتیم. همین مساله باعث شد تا مقداری هم زبان روسی یاد بگیرم اگر میهمان روسی می آمد، می توانستم با آنها 1297 که پدرم به مشهد منتقل شد . هشت ماه در این شهر ماندیم . پدرم در مرکز گمرک مشهد کار می کرد . در آن جا به مدرسه ای به این ، «احمدیه » رفتم . آن را به نام احمد شاه ، احمدیه گذاشته بودند . این اولین مدرسه ای بود که من وارد آن می شدم . مدیر آن « مرحوم سلطانزاده » بود . خدا رحمتش کند ! او بعد از چند سوال از من ، در کلاس چهارم ثبت نامم کرد . بعد از دو سه ماهی که در کلاس چهارم بودم ، احساس کردم مطالبی را که معلم به ما درس می دهد ، خودم می دانم . موضوع را با پدرم در میان گذاشتم . پدرم با رئیس مدرسه صحبت کرد مرحوم سلطانزاده گفت : « از ایشان امتحان می گیریم، اگر در امتحان موفق شد، او در کلاس پنجم ثبت نام می کنیم.» و چون موفق شدم ، در وسط سال به کلاس پنجم رفتم. بعد از اتمام کلاس پنجم ، مجددا به همراه پدر راهی شدیم و در سال 1300 ، درست بعد از کودتای 1299 ، به تهران آمدیم. مرحوم پدرم ، من و برادرم را در تهران گذاشت تا تحصیل کنیم و خودش به جنوب رفت. در تهران ، در مدرسه « آلیانس» فرانسه که می گفتند مدرسه خوبی است ، ثبت نام کردم . این مدرسه از کلاس دهم شروع و به کلاس اول ختم می شد . مرا در کلاس هفتم و برادرم را در کلاس نهم ثبت نام کردند . بعد از یکی دو ماه ، بچه ها را جمع کردم و با آنها گفتم : « این کلاس برای ما کم است . باید به کلاس بالاتر برویم.» نامه ای به رئیس مدرسه ، «مسیومرل » نوشتیم. رئیس مدرسه از این که یک عده بچه به خودشان جرات داده و نامه نوشته بودند، خوشحال شد و گفت : « از شما امتحان می گیریم ، اگر موفق شدید ، به کلاس ششم بروید». امتحان گرفتند و در بین همه بچه ها ، فقط من به کلاش ششم رفتم. همین باعث شد که شجاعت پیدا کنم و بعد از مدتی دوباره غر زدم و به کلاس پنجم رفتم. سال بعد به کلاس چهارم رفتم . بعد از دو سه ماه به کلاس سوم رفتم . کلاس سوم بودم که پدرم به تهران برگشت و ما را به جنوب برد. در نتیجه از ادامه تحصیل بازماندم. در مجموع چه مدت را در مدرسه آلیانس گذراندید و بعد به جنوب برگشتید؟ من جمعا یک و نیم سال تحصیلی در مدرسه آلیانس درس خواندم و بعد به جنوب رفتم . در این مدت ، سه سال تحصیلی را پشت سر گذاشتم ؛ از کلاس هفتم تا سوم. در جنوب چگونه ادامه تحصیل دادید؟ مدتی که من در مدرسه آلیانس بودم ، موجب شد تا زبان فرانسوی را به خوبی یاد بگیرم و چون استعداد و ذوق کتاب خواندن را پیدا کرده بودم ، خودم معلم خودم شدم. از تهران پنج کتاب با خودم به جنوب برده بودم که آنها را در مدت 4 سالی که در جنوب بودم ، خواندم . در اردیبهشت سال 1306 مجددا به تهران برگشتم و به مدرسه آلیانس رفتم . رئیس مدرسه و روش مدرسه عوض شده بود . آقایی به نام «سیلوستر»رئیس بود . او صحبها مدرسه فرانسویها بود و بعد از ظهرها مدرسه ایرانیها. من خودم را آماده کرده بودم که در کلاس دوم بنشینم . در راهرو و مدرسه با آقای «سیلوستر» صحتب کردم . او گفت : « من شما را در کلاس اول ثبت نام می کنم ؛ ولی سال آینده باید امتحان بدهی ؛ چون الان دیر است.» بیست و ششم اردیبهشت ماه بود . گفتم : « من می خواستم در کلاس دوم بنشینم. حالا که شما مرا در کلاس اول می پذیرید،متشکرم.» با این شرط که در سال آینده امتحان از من بگیرند، در همان زمان به سر کلاس رفتم . پیشامد جالبی رخ داد . یک معلم ریاضی داشتیم که بعدها استاد ممتاز دانشگاه شد . اسم او « دکتر افضلی پور» بود که الحمد الله هنوز هم زنده است . آقای سیلوستر هم ادبیات فرانسه تدریس می کرد و یک آقای دیگری هم بود به نام «آقا رحیم» (فرانسوی بود) که بقیه درسها را آموزش می داد. بعد از یک هفته که از رفتنم به آن مدرسه گذشت ، یک روز آقای « سیلوستر» گفت : « به شما تبریک عرض می کنم . در بین شاگردان فرانسوی، هیچ کس به اندازه شما در گرامر زبان فرانسه قوی نیست.» دو سه هفته بعد ، رئیس مدرسه گفت : « شما را برای امتحانات معرفی کرده ام» گفتم : «قرار بود که من سال آینده در امتحانات شرکت کنم.» گفت : « شما قوی هستید و من شما را معرفی کردم.» گفتم : «چیزی بلد نیستم» گفت : « شما درسهای حساب و فرانسه را خوب می دانید . بقیه درسها را هم بخوان» قبول کردم . در آن زمان ، من در منزل یکی از بستگانمان زندگی می کردم . آنها بچه های زیادی داشتند منزل واقعا شلوغ بود . یک میز در منزل بود که روی آن یک رومیزی پهن کرده بودند . به خاطر این که بچه ها به من کاری نداشتهباشند ، مزاحمت ایجاد نکنند ، زیرا این میز می رفتم و درس می خواندم . البته گاهی وقتها هم به باغ ملی ـ که الان وزارت خارجه شده است ـ می رفتم و روی نیمکتها می نشستم و درس می خواندم . یکی از دورانی که در طول عمرم به طور جدی کار کرده ام ، همین چند روزی بود که خودم را برای امتحان آماده می کردم . خلاصه با کمال ناامیدی در امتحانات شرکت کردم . در آن زمان ، سه مدرسه فرانسوی در تهران بود که از هر سه ، 57 نفر برای شرکت در امتحانات معرفی شده بودند . امتحانات زیر نظر سفیر فرانسه در ایران برگزار می شد. من در بین تمام کسانی که در آن سال در امتحانات شرکت کرده بودند ، نفر اول شدم.این نتیجه برای من خیلی دلگرم کننده و مشوق بود و مرا برآن داشت تا در حد امکان برای جبران عمر تلف شده ام بکوشم. در تابستان سال 1306 حدود 21 سال داشتم که نزد آقای «آل احمد» به طور خصوصی درس خواندم . بعد از اتمام فصل تابستان ، در همان مدرسه آلیانس فرانسه امتحن دادم و وارد کلاس سوم متوسطه شدم . کلاسها بعد از ظهر تشکیل می شد و من برای این که در زبان فرانسوی قوی شوم ، صبحها به مدرسه می رفتم و در کلاس آقای «سیلوستر» شرکت می کردم . البته ایشان هم از من بیگاری می کشید و هر جا معلم نداشت ، مرا سر کلاس می فرستاد . همین کار موجب شد تا رویم برای تدریس باز شود، من از شغل معلمی بسیار خوشم می آمد و از همان جا تصمیم گرفتم معلم شوم . در خرداد ماه سال 1307 کلاس سوم متوسطه را امتحان دادم. با آغاز فصل تابستان پیش پدرم رفتم کتابهای سال چهارم متوسطه را هم با خودم بردم و در آن جا مشغول درس خواندن شدم. در مهر ماه همان سال به ت هران برگشتیم و من تصمیم گرفتم که امتحان کلاس چهارم متوسطه را بدهم و به کلاس پنجم بروم، ولی به هر مدرسه ای که مراجعه می کردم ، می گفتند امتحانات تمام شده است. روزی یک نفر به من گفت : « شما به مدسه شرف مظفری بروید. آن جا ممکن است از شما امتحان بگیرند.» مدرسه شرف مظفری در خیابان امیر بود . به آن جا مراجعه کردم . مدرسه خوبی بود . مدرسه خوبی بود . آب قنات شهر از وسط آن می گذشت و خیلی با صفا بود . به اتاق رئیس مدرسه رفتم . یک مرد با صلابتی آنجا ایستاده بودم گفت : « پسر ! چه می خواهی ؟ » گفتم : « من کتابهای کلاس چهارم را در فصل تابستان مطالعه کرده ام و آمده ام که امتحان بدهم و به کلاس پنجم بروم.» رئیس مدرسه گفت : « وقت امتحانات تمام شده است.» گفتم : «آقا ! کاری بکنید! نمی خواهم عمرم تلف شود.» گفت : « پسرم ، نمی شود.» گفتم : «لطفا باز فکر کنید. این آخرین جایی است که آمده ام .» گفت : « اسمت چیه ؟» گفتم: « اسم من احمد بیرشک است.» گفت : «احمد بیرشک تویی؟» گفتم : «بله!» گفت: « برو به ناظم مدرسه بگو تا یک کاری برایت بکند .» خدمت ناظم ، آقای «دکتر مهران » رسیدم؛ همان کسی که بعدها وزیر آموزش و پرورش شد. او نسبتا جوان بود و در حالی که دستش را توی جیبش کرده بود ، قدم می زد . سلام کردم و موضوع را با او در میان گذاشتم . گفت : «متاسفم! امتحانات تمام شده است . خیلی دلم می خواست کاری برایت بکنم، ولی نمی شود . » گفتم : «آقای مدیر مرا خدمت شما فرستاد تا کاری بکنید ، نه این که بگویید نمی شود.» گفت : «آقای مدیر فرمودند؟ اسم شما چیه؟» گفتم : «بنده احمد بیرشک هستم». گفت: «اقای احمد خان بیرشک شما هستید؟» گفتم : «بله!» روز بعد امتحان دادم و به کلاس پنجم رفتم؛ اما این برای من سوال شد که :«چطور دو تا آدم به این بزرگی ، اسم مرا بلدند و چرا اسم من مشکل گشا شده است؟» آیا بعدها این مطلب برایتان روشن شد؟ بله! بعدا متوجه شدم ، مسوولان دبیرستان شرف سعی می کردند که شاگرد اول کلاس سوم متوسطه در تهران ، از این دبیرستان باشد. این دبیرستان یک دانش آموز به نام «عبدالرسول دبیر»داشت که شاگرد زرنگ و خوبی بود ، آنها می خواستند او رتبه اول کلاس سوم متوسطه تهران بشود. اما در آن سال ، دو نفر نمره اول شده بودند : یکی عبدالرسول دبیر و دیگر احمد بیرشک که هر دو با معدل 57/16 نمره اول شده بودیم . آنها اسم مرا از آن جا به یاد داشتند. آیا شما قبل از مراجعه به دبیرستان شرف، می دانستید که نمره اول کلاس سوم متوسطه در تهران شده اید؟ خیر ! چون بنده هیچ وقت برای کسب رتبه اول درس نمی خواندم. فقط می خواستم که درس بخوانم و قبول بشوم. معمولا بعد از این که امتحان می دادم ، چون می دانستم قبول می شوم، بدون این که نتیجه را بپرسم یا بگیرم، نزد پدر می رفتم. بعد از کلاس چهارم متوسطه ، چگونه ادامه تحصیل دادید؟ بالاخره در دبیرستان « شرف مظفری»امتحان کلاس چهارم متوسطه را دادم و به کلاس پنجم رفتم. سال بعد ، کلاس پنجم را گذراندم و در تابستان همان سال 01308) به طور متفرقه در امتحانات ششم متوسطه شرکت کردم و به اخذ دیپلم نائل شدم. در مجموع شما دوره متوسطه را که معمولا دانش آموزان آن را در مدت شش سال فرا می گیرند ، در چه مدتی گذراندید؟ بنده شش سال تحصیلی دوره متوسطه را در مدت دو سال سه ماه ، یعنی از تیر ماه سال 1306 تا شهریور ماه 1308 گذراندم. پس از اخذ دیپلم متوسطه ، تحصیلات خود را چگونه ادامه دادید؟ در سال 1308 وارد دارالمعلمین (دانشسرای عالی ) شدم . در سال 1311 در رشته ریاضی از آن جا فارغ التحصیل شدم و به خدمت سربازی رفتم. هیچ وقت برای کسب رتبه اول درس نمی خواندم . فقط می خواندم که قبول شوم. شش سال تحصیلی دوره متوسطه را در مدت دوسال و سه ماه یعنی از تیر ماه 1306 تا شهریور ماه 1308 گذراندم. به نظر من ، بهترین کاری که انسان می تواند انجام دهد، معلمی است. از سال 1312 همواره معلم بوده ام و تمام عمر معلم باقی خواهم ماند. خدمت سربازی را در کجا و در چه مدتی انجام دادید؟ دوران سربازی را با سمت افسر توپخانه کوهستانی ، به مدت یک سال در پادگان عباس آباد گذراندم . در آن زمان ، همه توپخانه های تهران در پادگان عباس آباد متمرکز بودند و شش آتشبار داشتند. من افسر آتشبار او بودم. پس ازاتمام دوران سربازی ، تاریخ زندگی شما چگونه ورق خورد؟ بعد از اتمام دوران سربازی ، معلم شدم ؛ چون به این کار خیلی علاقه داشتم . سال اول در استان مازندران و سال بعد در مشهد تدریس می کردم . در سال 1314 به وزارتخانه منتقل شدم و به عنوان مسوول استخدام شهرستانها کارم را ادامه دادم . ا سال 1321 که دانشگاه تهران از وزارت آموزش و پرورش مستقل شد ، در این مسولیت انجام وظیفه کردم . پس از استقلال دانگشاه تهران در سال 1321 ، مرحوم « دکتر علی اکبر سیاسی » که وزیر آموزش و پرورش بود، بنده را به دانشگاه منتقل کرد. در سال 1342 بازنشسته شدم و کارم را تنها در گروه فرهنگی هدف که در سال 1327 به وسیله خودم و 4 تن دیگر بنا شده بود ، ادامه دادم . در سالهای 1355 تا 1356 مدت 18 ماه مسوول اداره دانشنامه ایران و اسلام شدم که بعدها تعطیل شد. پس ازآن ، راه دیگری را پیش گرفتم و آن ویراساری کتابهای دانشگاهی و غیر دانشگاهی بود. اگر فرصتی پیدا می کردم ، به تالیف و ترجمه می پرداختم. در حال حاضر ، مسوولیت اداره بنیاد دانشنامه بزرگ فارسی را دارم که وجود خودم در تاسیس آن بی تاثیر نبوده است ؛ البته مسوولیت شخصی خودم را هم که بالاترین مسوولیت است ، به عهده دارم. چرا شغل معلمی را انتخاب کردید؟ بعد از پایان تحصیلاتم در دانشسرای عالی ، معلم شدم ؛ چون به این کار علاقه داشتم . بهنظر من بهترین کاری که انسان می توان انجام دهد ، معلمی است . من از سال 1312 معلم شدم و طی این سالها همواره معلم بوده ام . تمام عمر هم معلم باقی خواهم ماند . بنده از این که اسم و عنوان معلمی دارم ، بسیار خوشنودم و خدا را شکر می کنم . اگر چه در حال حاضر که قریب 90 سال از عمرم سپری شده است ، نمی توانم در کلاس درس حاضر شوم ، اما همیشه راهی پیدا می کنم تا با دانش آموزان و دانشجویان ارتباط داشته باشم. من به شغل معلمی عشق می ورزم و از بودن با دانش آموز و دانشجو لذت می برم. در حال حاضر، برنامه کاری روزانه شما چیست؟ من ساعت 3 بامداد از خواب برمی خیزم و پس از تهیه صبحانه صرف آن ، حدود یک ساعت و نیم به کارهای مطالعاتی خود می پردازم . راس ساعت 7 صبح در بنیاد دانشنامه بزرگ فارسی کارم را شروع می کنم و تا ساعت 7 تا 8 بعدازظهر آن جا هستم . بعد به منزل برمی گردم و ساعت ده و نیم شب به رختخواب می روم. تا کنون چند کتاب تالیف یا ترجمه کرده اید؟ بخشی از آثار بنده عبارت است از : ریاضیات دوره دبستان ، ریاضیات دوره دبیرستان ، ریاضیات دانشگاهی ، خلاصه ریاضیات متوسطه ، لگاریتم برای آموزش و پرورش، ریاضیت نوین ، فلسفه ریاضی ، هندسه لباچفسکی ، هندسه نا اقلیدسی ، ریاضیات برای معلمان ، اقتصاد و فرهنگ ، گاهنامه سه هزار ساله ، ریاضیات برای خانمها ، بخش ریاضیات فرهنگ امیر کبیر ، سرگذشت علم ، علم قدیم و تمدن جدید ، سلطنت قباد و ظهور مزدک ، کمون پاریس ، تاریخ ژاپن ، زندگینامه علمی دانشوران ، آموزش ستمدیگان ، آموزش وپرورش در حال پیشرفت ، آموزش و پرورش به عنوان ابزار آزادی ، آموزش و پرورش و هوشیاری ، مدرسه زدایی از جامعه ، جهان واینشتاین ، علم و زندگی ، «1، 2، 3، بی نهایت » ، رهبر علم ، کتابهایی که جهان را تغییر دادند ، پنجه فیل ، مردی که طلا می سازد ، سرگذشت برتر اندراسل، پهلوان شیرافکن ، میراث ایران ، آناباسیس ، روبنسونهای زیر دریا و ... ساعت 3 بامداد از خواب بر می خیزم و ساعت ده و نیم شب به رختخواب می روم . در تمام این مدت مشغول کار هستم. جوانان باید ما را به قافله عمل برسانند . من اسم این قافله را « قافله تمدن» نمی گذارم ؛ چون تمدن غیر از چیزهای خوب ، چیزهای بد هم دارد ؛ ولی در عالم علم و در قافله علم ، هیچ چیز بد وجود ندارد. با توجه به تجارت گرانقدری که جنابعالی در امر آموزش و پرورش دارید ، بفرمایید که با چه روش یا روشهایی می توان درس خوب زیستن را به دانش آموزان آموخت . به عبارت دیگر ، امور تربیتی و پرورشی را در مدارس با چه روشهایی می توان بهتر تحقق بخشید؟ رفتار معلم و مسوولان مدرسه نقش بسیار مهمی در تربیت دانش آموزان دارد . ما اگر بخواهیم دانش آموزان خوب تربیت شوند ، باید معلمان خوبی داشته باشیم . معلمان خواه ناخواه سرمشق دانش آموزان هستند و بهترین روش این است که مسوولان و معلمان مدارس به آنچه که خود می گویند ، عمل کنند. بنده معتقدم که دانش آموز با پنده و اندرز و نصیحت و موعظه به جایی نمی رسد. فرض کنید بنده رئیس مدرسه باشم و به شاگرد بگویم : «آقا سیگار نکش » ولی شاگرد ببیند که خودم سیگار می کشم . یا بگویم : «دروغ گفتن بد است » ؛ ولی شاگرد ببیند که خودم دروغ می گویم. بگویم : «تنبلی خوب نیست »؛ ولی خودم آدم تنبلی باشم . همه این حرفها بی معنی است ؛ زیرا به قول سعدی ، عالم بی کردار، کوری است مشعلدار . ما باید محیط مدارس را به گونه ای بسازیم که وقی دانش آموز وارد آن می شود ، همان چیزی شود که ما می خواهیم . یعنی محیط مدرسه باید درستکار راستگو ، وطن دوست ، خادم و ... بسازد . آن وقت دیگر لازن نیست که به دانش آموز بگویید:«خوب باشید!» وقتی محیط مدرسه خوب باشد ، دانش آموز هم خوب می شود . من در مدرسه با دانش آموزان همان گونه رفتار می کردم که دوست داشتم آنها بار بیایند. یک خاطره ای می گویم تا موضوع روشنتر شود . یک روز رییس یکی از مدارس «هدف » را عوض کرده بودیم و چون کسی نبود ، بنده به طور موقت رییس مدرسه شدم . در همان زمان ، یک روز که داشتم به مدرسه می رفتم ، دیدم عده ای از بچه ها در خیابان ایستاده اند . به مدرسه رفتم و ناظم را فرستادم که ببیند موضوع چیست . ناظم رفت و برگشت و گفت : « اینها دانش آموزان کلاس ششم شماره سه هستند که اعتصاب کرده اند . » آنها را صدا کردم و موضوع را پرسیدم . گفتند : « ما فلان معلم را نمی خواهیم.» در صورتی که آن معلم خیلی خوب بود . بچه ها را در کلاس جمع کردم و برایشان صحبت کردم . بعد گفتم که هر کس نمی خواهد ، برود . عده ای رفتند و عده ای ماندند . آنها هم گفتند: « کسانی که بیرون رفته اند ، بعدا ما را اذیت می کنند . اجازه بدهید ما هم برویم .» قبول کردم و از کلاس بیرون آمدم و اعلام کردم :«ما این دانش آموزان را نمی خواهیم.» روز بعد روی پله های سنگی مدرسه نشسته بودم که همان دانش آموزان آمدند و دور من جمع شدند . یکی از آنها گفت : «آقای بیرشک ، شما که مثل پدر ما هستید ، شما که می خواهید ما آزاده تربیت شویم، شما که می خواهید ما حرفهمایمان را صریح بزنیم ، پس چرا حالا که در کاری اتحاد کرده ایم ، ما را خرد می کنید؟» گفتم : « بچه ها ! اتفاقا شما خوب فهمیده اید ! در جامعه افراد باید آزاد باشند و مدرسه هم یک جامعه کوچک است . شما باید آزاد باشید . اتحاد هم خوب است ؛ اما نباید با همدیگر متحد بشوید و یک جایی را آتش بزنید . من به شما گفتم این معلمی که می گویید نمی خواهید ، معلم بسیار خوبی است.» صحبت تمام شد و به دفتر مدرسه رفتم. دوستانمان خیلی ناراحت بودند و می گفتند : «کلاسهای دیگر هم می خواهند اعتصاب کنند . بعد ، کل مدرسه اعتصاب می کنند.» گفتم : «نه آقا! هیچ کدام از این اتفاقها نمی افتد . این بچه ها می آیند و می روند سرکلاس.» عصر روز بعد به ناظم مدرسه گفتم : « بگویید فردا کلاس را تمیز و مرتب کنند و درش را باز بگذارند . وقتی بچه ها آمدند و رفتند سر کلاس ، مرا خبر کنید.» گفتند : «مگر آنها کلاس می آیند؟» گفتم : «بله؟». روز بعد ناظم مدرسه هیجان زده آمد و گفت : « همه بچه ها رفته اند سر کلاس.» دوباره رفتم و با آنها صحبت کردم . آنها می دانستند مطلبی را که می گویم ، واقعا صادقانه است. آن معلم هم تا آخر سال ماند و سال بعد به دانشگاه منتقل شد و استاد دانشگاه شد. منظورم این است که دانش آموز می دانست من از او چه می خواهم و همان طور که دلش می خواست با او زندگی می کردم . بچه می دانست که من به او دروغ نمی گویم . می دانست او را گول نمی زنم . حتی اگر نمره بد هم به او می دهم، به دلیل خاصی نیست. چه پیامی برای نسل جوان دارید؟ جوانان باید بدانند که آینده مملکت در دست آنهاست . مملکت ما بسیار با افتخار است و اگر مدتی سیر انحطاطی و یا توقف داشته است ، باید به همت این جوانان درست شود . جوانان باید سعی کنند ما را به قافله علم برسانند . من اسم این قافله را « قافله تمدن» نمی گذارم ؛ چون تمدن یعنی شهرنشینی و شهر نشینی غیر از چیزهای خوب ، چیزهای بسیار بدی هم دارد ؛ ولی در عالم علم و در قافله علم ، هیچ چیز بدی وجود ندارد. بنابراین ، اینده مملکت ما دست اینهاست و باید خودشان را آماده کنند تا مملکت ما به جایگاه سابقش برسد؛ جایگاهی که در علم ، از همه کشورها جلوتر بود. جوانان باید بدانند که ایران را بزرگان و پدران ما نگه داشتند تا به ما رسید و آنها هم باید ایران را بالا ببرند تا یک ایران سربلند و آزاد در دنیا داشته باشیم.